ســـــــلام

 

 

اینجاهم بیاین

http://nano76.blog.ir/



تاريخ : ٢٧ خرداد ۱٤٠٠ | ۳:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : ELENA | نظرات ()

 

 

 

 



تاريخ : ۱٥ امرداد ۱۳٩٥ | ٤:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : ELENA | نظرات ()

باران که بند بیاید

تازه خاطره شروع می کند به چکه کردن…!!

نمک روی زخم ست بارانی که بی تو ببارد!!

 





تاريخ : ٢٢ تیر ۱۳٩٥ | ۳:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : ELENA | نظرات ()

امروز چند شنبه است؟

چندم کدام ماه از کدام سال است؟

امروز من چند ساله ام؟

چیزی به یاد نمی آورم

جز اینکه

امروز اکنون است و اینجا زمین است و من به دنیا آمدم. . .

پس به رسم عادت تولدم مبارک. . .

 

 

 

 




تاريخ : ۱۸ خرداد ۱۳٩٥ | ٩:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ELENA | نظرات ()

☜☜✔ یہ وختایے


❂ باس بزنے تو گوش خودت ❂


بگے "بدبخ...


ھمہ چے تموم شدہ... ×


◀ خراب کردے ▶


میفمے؟؟؟؟


⇜ خرااااااب


••●●● فقط


⇙⇙⇙ برو


بمیر..." ••●●●


↯↯↯ آره... ↯↯↯


↹↺↺ گاھے با خودت دعوا کن ※※

 




تاريخ : ٧ بهمن ۱۳٩٤ | ٧:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : ELENA | نظرات ()

 مهم نیست ڪه دیگر بآشـے یآ نه...

 

مهم نیست ڪه دیگر دوسم دآشته بآشـے یآ نه

 

مهم نیست ڪه دیگر مرآ به خآطر بیآورے یآ نه

 

مهم نیست ڪه دیگر تورآ بآ دیگرے میبینم یآ نه

 

مهم اینست ڪه زمآنے که تنهآ میشوے ...

 

زمــآنـے ڪه دلت گرفت

 

چگونه و با چه رویـےسر به آسماטּ بلند میڪنـے و میگویـے :

 

خدآیا مـטּ ڪه گنآهـے نڪردم !!!

 

پس چه شد ...

 



تاريخ : ٧ بهمن ۱۳٩٤ | ۳:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : ELENA | نظرات ()

بیچاره پاییز


دستش نمک ندارد!


این همه باران به آدم ها می بخشد


اما


همین آدم ها

تهمت ناروای خزان را به او می زنند …

 

p2

 

می پسـندم پاییـز را


که معافـم می کنـد


از پنـهان کردن


دردی که در صـدایم می پیچـد ُ


اشکی که در نگاهـم می چرخـد


آخر همه مـی داننـد


سـرما خورده ام . . . !

 

 

نه بهار با هیچ اردیبهشتی


نه تابستان با هیچ شهریوری


ونه زمستان با هیچ اسفندی


اندازه پاییز به مذاق خیابانها خوش نیامد


پـائیز مــهری داشـت

کـه بـــَر دل هـر خیـابان مـی نشست . . .

 

 

کاش چون پاییز بودم


کاش چون پاییز بودم


کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم.


برگهای آرزوهایم، یکایک زرد می شد،


آفتاب دیدگانم سرد می شد،


آسمان سینه ام پر درد می شد


ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد


اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.


وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم،


وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم…

 

 

وقتی میرفتی بهار بود ..

تابستون نیومدی ..

پاییز شد …

پاییز که نیومدی پاییز ماند ..

زمستان که نیای ..

باز پاییز میماند

تروخدا فصل ها رو به هم نریز و زودتر بیا !

 

 

من برگ پاییزی،

 

توهم عابروباعشق قدمهایت


دل میبری ومیگذری،

 

ای جان به فدایت....

 

 

پاییز می آید ،

زمانی که خاطرات شیرین گذشته ی خودم را

با تو به یاد می آورم

پاییز همچون بهار دل انگیز می شود ،

بیا و اینک مرا با خود به آن سوی دریاها ببر



شاید دگر برای پیوستن فرصتی نباشد

 



تاريخ : ۳٠ دی ۱۳٩٤ | ۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : ELENA | نظرات ()

در زیر باران حتی به درخواست چتر هم

جواب رد می دهم،

می خواهم تنهایی ام را به رخ

این هوای دو نفره بکشانم....

 

 


به یادش..

زمانی شعر میگفتم

برای غربت باران

ولی حالا خودم تنهاترم

تنهاتر از باران..

 

عکس های عاشقانه جدید ,عکس های عاشقانه تنهایی,عکس های عاشقانه زیر باران

 

با تو زیر بارانم . . .

چتر برای چه؟!

خیال که خیس نمی شود ...!!

 

 

تو این روزها برایم حکم باران را داری

وسط کویر ، همانقدر زندگی بخش ، همانقدر محال !

 

http://www.abartazeha.ir/wp-content/uploads/2014/12/rainy-photos-522.jpg

 



باران

فقط همین جایی از قصه

که من ایستاده ام می بارد

دو قدم آن طرف تر

دو قدم این طرف تر

همیشه آفتاب است ...

 

http://www.abartazeha.ir/wp-content/uploads/2014/12/Sad-Rain-rainy-photos-528.jpg

 


روزهاى بارونى رو خیلى دوست دارم

معلوم نمیشه منتظر تاکسى هستى

یا آواره خیابونها

بخار توى هوا مال سرماس

یا دود سیگار

خیسى روى گونَت مال اشک هاته

یا دونه هاى بارون ...!

 

 

مثل راهـــــی که هرچه می روی ،

تمام نمی شود

مثل کتـــــابی که هر چه می خوانی .....

دوســـــت داشتن تو

بـــارانی ست ، که هیچ وقت بنــــد نمی آید !

 

 


سلام هــــــــوای بـارانی!

از آدما دلگـــیر نشو ...

تهمت زدن طبیعت آدم*هاست ...

وقتی به هوای بارانی میگویند ...

خــــــراب ...!

 

 

بـبیـنمتـــــــ

گونه هایت خیس اســـتـــــ

باز با این رفیق نابابـــــتـــــــــ

نامش چه بود؟ هان! باران

باز با " باران " قدم زدی ؟

هزار بار گفتم باران

رفیق خوبی نیست برای تنهایی ها

همدم خوبی نیست برای درد ها

فقط دلتنگی هایت را

خیس و خیس و خیس تر میکنــــــد . . .

 

عکس های عاشقانه جدید ,عکس های عاشقانه تنهایی,عکس های عاشقانه زیر باران

 

من !

با تو زیر باران نرفته ام..

اما باران که می بارد ,

دلم برایت تنگ تر میشود...

راه می افتم بدون چتر,

من بغض میکنم

اسمان گریه...

 



تاريخ : ۱٦ دی ۱۳٩٤ | ٤:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : ELENA | نظرات ()

 وعشق

زنی است که

سیب سرخ دلش

بوی بهشت

میدهد

 

 

 

 من یه دختــــرمــــــ❤ـــــ


یـــــروزے بــــالـــاخـــــره یـــڪـے

لیاقت نگه داشتن ♡قــلـبـــمـــو♡ تا أبد

پیدا مـــیڪنـــــہ....


اونـــوقـــتــــ


•★تو اوج شیطــنتـامــــ واسـش

خانومــــــے میکنـمــــ...!♡

 

 

 این زن شبیه هیچ زنی نیست مرد من


از جنس دردهای زنان نیست درد من


 
گاهی پر از ستاره و باران و زندگی است


گاهی چه خالی از هیجان، دست سرد من

 

 

 

مـــــــــــــــادر...


باغبانی است بزرگ منش ،


جفای خار می کشد تا گل بپروراند .


مادری که هیزم بر دوش دارد


پوکی استخوانش رو پنهان می کند


و رنگ دکمه های لباسش با همه فرق دارد


هیچ وقت به المپیک نرفته


ولی یک قهرمان است...

 



تاريخ : ۱٢ دی ۱۳٩٤ | ۸:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : ELENA | نظرات ()

من دخترم!


من از نسل لیلی ام...

من از جنس شیرینم


در وجود مادری رشد کرده ام...

روزی کودکی در وجودم رشد خواهد کرد


من دخترم...

با تمام حساسیت های دخترانه ام


با تلنگری بارانی میشوم..


با جمله ای رام میشوم...


با کلمه ای عاشق میشوم...


با فریادی میشکنم...


با پشت کردنی ویران میشوم...


به راحتی وابسته میشوم...


هنوز هم با مداد رنگی کودکی ام

خانه ی رواهایم را به تصویر میکشم!


هنوز هم برای شکلات جان میدهم!!


هنوز هم با وعده شکلات داروهایم را میخورم!!


من دخترم پر از راز...


هرگز مرانخواهی دانست


هرگز سرچشمه اشک هایم را نخواهی یافت


هرگز نمیفهمی مگراز نسلم باشی


من دخترم از جنس لیلی


از نسل شیرین

 

 

 

 


بانوی من

آدم برفی هم که باشی

دلت می خواهد کسی در آغوشت بگیرد

دلت می خواهد یک نفر کنارت باشد

تا گرمت کندتا آرامت کند

مهم نیست آب شدن نیست شدن


مهم آن آرامش است حتی برای چند لحظه

مواظب گرمای دلت باش


تاکاری که زمستان با زمین کرد

زندگی با دلت نکند

 

 

 

 

عـــشــــــــق یعنی :

دُخْتَر اَز رویه ناراحتی

با مشتهای ضریفش رویِ


سـینـه ی پـسـر میکـوبه

پـسـر آروم بغـلـش


میکنه دستهاشو میبوسِه میگه :

نزن تولـــه سگ....


دَستای خٌودِت دَرد میگیره

 

 

 

 

 بانو جان .!


راست می گفتی اینجا همه


زخم که ببینند


نمک می پاشند


اینجا کسی نیست


که با لحنی گرم و آشنا بگوید:


سهمِ تو از شعرهایت


این روزهایِ سرد و بی عاطفه نیست!


می خواستم انصراف بدهم


از این گاه نوشت هایی که


آخر تنها نظاره گرِ مرگِ شمعدانی هاست


اما نمی دانم شاید جایی دور


کسی حوالیِ زخم هایِ با من آشنا


چشم انتظار چند کلام


چای دارچین و خندیدن و امید است


نمی دانم .


بریده ام ..

چند روزی ست من از این دنیا


از این آدمها


از این همه حسادت هایِ بی جا


از این همه بغض خفه شده در بیخ گلو


از این تلخ خنده ها


بریده ام


بریده ... !

 

 

 

 

  هوای تو


پنچره را باز کن بانـــــ♥ــــو


هوا پر از من و توست


من و تو که بدون هیچ ترسی راه میریم


حالا بگذار همه ما را ببینند


من این هوا را تنها با تو دوســ♥ـــت دارم


بی تو


هیچ چیز این دنیا را جدی نمیگیرم...!!!

 

 

 

 

 دختر ِ خیام! یک جرعه شرابم می دهی
 
دزدکی بابا نفهمد شعــر ِ نابم می دهی

 

 

 

 وفــاداری لــذت دارد …


همانقــدر که " زن "را بـایــد فهمید ،


" مـــرد " را هــم بایــــد درک کــرد


همانقدر که زن «بــــودن» می خواهد


مــــرد هــم « اطمینــان » می‌خواهد


همانقدر که بایــد بی حوصلگی هـای زن را طاقت آورد


کلافگی هــای مـــرد را هم بایــد فهمید ..


خلاصه «مــرد» و «زن» نـــدارد …


بـه نقطه ی «مــــا» شدن که رسیدی


بهتـــریـن بــاش بـــرایش …


بگـذار حس کنــد هیچـکس به انــدازه تــو

درکش نمی کنـــد …

 

 





تاريخ : ۱۱ دی ۱۳٩٤ | ٤:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : ELENA | نظرات ()